تبليغاتX
آدما از آدما زود سیر میشن...

 

ایستادهای و بودن را نفس می کشی,آری همان وقت که اسطوره ی ذهنت آرام به سوی تباهی می رود,همان جا که تو سطر آغاز افسانه ها میشوی ,همان جا که در ادراک خاطراتی تلخ معلق می مانی ,یک نفر شاید یک عاشق همچنان به انتظار توست,شاید هنوز دلی برای نگاهت می تپد.و آن زمان که در اوج یاس و نومیدی در کلبه ی خاک گرفته و قدیمی ذهنت "گذشتن ها"را معنا میکنی آرام به بوم هزار رنگ خاطرات شیرین و مهربانی سر کش از   شعله های جنون بیندیش.

پس چرا هیچ گاه سعی نمی کنی تو ویران کننده ی دیوارهای کاه گلی غرور باشی,چرا هیچ گاه سعی نمی کنی پشت حصار های سکوت را هم ببینی.باور کن آنجا ,آن سوتر دیوارهای  کاه گلی غرور ,درست پشت حصارهای کاغذی سکوت,دنیای روشنی است پر ار اقاقی هایی که به دنبال رز ها می دوند ,باور کن آسمان آنجا مثل آسمان "هر جا" نیست  آنجا جایی نیست که رودهایش برای عبور اجازه بخواهند,باور کن آنجا عاشقی چشم به راه توست.

ـ (قابل توجه دوست مهربانی که امیدت را از دست دادی)

+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم دی 1384ساعت 15:9  توسط گلناز  | 

تکه های قلبم را

با تو قسمت می کنم

شاید هیچ اثری بر این سرمای زمستان نداشته باشد;اما...

برای لحظه ای می توانی

گرمای عشق واقعی را

در دستانت احساس کنی!!!

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم دی 1384ساعت 12:37  توسط گلناز  | 

روزی سر بر خواهم آورد,

از لابه لای ابرهای سردرگم و بی نشان,

و اوج را حس خواهم کرد

اوج وجود,

اوج هستی و ...

من یک زمینی ام

پاهایم گرما و سرمای زمین را حس کرده اند,

گاه خارهای زمین پاهایم را آزرده اند

و گاهگاهی سبزه با طراوتش,آرامش را برایم به ارمغان آورده است.

همیشه آسمان را در آغوش گرفته ام,

و همواره او را در آغوش می فشارم,

تا اینکه روزی برسد که با او یکی شوم.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم دی 1384ساعت 12:31  توسط گلناز  | 

آسمونیه زمینی;

بهم اطمینان بده که راهی رو که در پیش گرفتم,منو به مقصد میرسونه.بهم اطمینان بده که کمکم می کنی و باهام همسفری تا آخر جاده.خیالم رو راحت کن .کاری کن که از هیچ چیزی نترسم,بهم یاد بده که گول نخورم,بهم اعتماد به نفس بده.بگو,با صدای بلند بگو,این راسته که هر جا برم باهام می آی.سایه به سایه,قدم به قدم,پهلو به پهلو.

بهم قول بده وقت غروب که دلم می گیره کنارم باشی و برام از روشنی صبح فردا بگی.قول بده اگه یه وقت پام سر خورد,نذاری بیفتم ته دره.بیا و رفیق نیمه راه نشو,اینو از همین جا قول بده.نمون اینجا تو این مرداب به خیال اینکه می خوای پشت سرم آب بریزی و منو از زیر قرآن رد کنی.بیا با هم از زیر قرآن رد شیم و اشکی که از چشمامون سرازیر میشه همون آبی باشه که پشت سرمون می ریزن.تا لب مرز مقصد,تا لب مرز لبخند,نه!!تا لب مرز ابدیت همراهم باش.بیا با هم بزرگ شیم .نه!! اصلا بیا که من با وجود تو بزرگ شم.بیا با هم پیمان ببندیم که همیشه راهمون یکی باشه.من پای این پیمان رو امضا می کنم. تو چطور؟؟؟؟؟

کمکم کن راهروی خوبی باشم.نه تند برم, نه یواش,درست در کنار تو

کمکم کن پرنده ی خوبی باشم.نه بالا پرواز کنم ,نه پایین,درست در کنار تو

کمکم کن درست به رویا برم.نه واقعی,نه دروغ,درست در رویا ی تو

کمکم کن قایقران خوبی باشم.نه به راست برم,نه به چپ,درست به طرف تو

کمکم کن یه همدم واقعی باشم ,درست مثل تو...

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم دی 1384ساعت 19:26  توسط گلناز  | 

نمی دونم چرا هر وقت که می خوام بنویسم  نمی تونه اونی باشه که من رو ارضا کنه  یعنی به هر حال یه جوری مسیر  نوشته ام عوض میشه حالا هم که می خوام بنویسم , راجع به چی ,نمیدونم؟!اما همین که غربت دلم واشه خودش,نعمتیه.

میدونی نیاز دلامون پر کشیدنه اما نه تا اوج آسمون,که تا غروب سرخ هر چی نگاه غمگینه.دلم می خواد همیشه یه پله بالاتر باشم,پله ای که من رو برسونه به ابرها,جالبه نه؟؟وقتی آدم زمینی باشه و بخواد آسمونی بشه,دلش زندونی قفسه های تنگ سینه اش باشه و بخواد به اون دور دورا سرک بکشه.احساس کردی که گاهی اوقات دلت دیگه تو سینه ات بند نمیشه همون موقع  که دلت میگیره همون موقع که طاقت دلت تموم میشه.از چیه یا بهتر بگم از کیه؟؟از خیلی ها از اونا که به دلت سنگ میزنن.فکر می کنن دلای آدما اگه بشکنه میشه یه جوری کنار هم چیدش.اما تو که خوب میدونی چینی بند زده که چینی نمیشه,دلای ما آدما که....

دلم میخواد,قاصدک ,نگاه کسی که دوستش دارم رو سوار طلوع بی غروب زندگی کنه....

می بینی خواسته ی 

دلای آدما همیشه از جنس بلوره.خود ماییم که به بلور آرزوهامون شکل میدیم جوری که به قالب آرزوهامون درآد.زندگی ما آدما ,رو گردونه ی همین آرزوهای کوچیک و بزرگ می گرده.جایی که این گردونه وایسه ,ما به آرزوهامون میرسیم.پس بذار همین جا یه دعا کنم:

خدایا:

همه ی اونایی که دلاشون آسمونیه,نگاهشون بارونیه,خنده هاشون بی ریاس,گریه هاشون یه دنیا شبنمه,به همه چیزهایی که تمنای درونشونه,برسون.آمین

دنیای سبز دوستی ها,یه دنیای بی خزونه,اگه باغبونه دلامون دریچه ها رو روی هجوم تردیدها ببنده  ما برای به یاد هم بودن به چند خط نوشته یا یه شاخه گل رز یا یه عکس یادگاری نیازی نداریم.برای اینکه من و تو یاد هم باشیم تنها یه خاطره هم می تونه خاطره ساز دوستیهای ابدیمون باشه .خاطره ی کوچیکی,از همه ی با هم بودنهامون.حالا دیگه تداوم دوستیمون دست خودمونه  به این که چقدر نسبت به هم صادق باشیم ,بی ریا و با ایمان.

نمی دونم کجای راه دوستی هستم ,ابتدا؟نیمه راه؟اما هر جا که باشم بذار آینده ی دوستیمون رو با این جمله زلال کنم که :خیلی دوستت دارم آسمونیه من!!!!

+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم دی 1384ساعت 14:50  توسط گلناز  | 

خیلی زیبا هستی زیبایی ات در همان لحظه اول تمام وجودم را تسخیر کرد.آن قدر زیبا هستی که دلم نمی خواد حتی لحظه ای چشم از چشمانت بردارم.چشمهایت آیینه ی زندگی است سرشار از صداقت و یکرنگی.

احساس می کنم که تو لیاقت به دست آوردن همه چیز را داری.احساس می کنم تمام دنیا و کائنات فقط و فقط به خاطر تو در گردش و تکاپو هستند.

روح بزرگ و خدایی ات آن قدر زیبا و خواستنی است که نه تنها من بلکه همه اطرافیان را به سوی خویش جذب می کند فقط کافی است لبخند بزنی.

اگر به خودت ایمان پیدا کنی می توانی حتی کوهها را هم جا به جا کنی در مقابل ایمان و اراده تو هر کاری شدنی است.همه جنبه های تو برایم دوست داشتنی است.آنقدر در کنار تو بودن برایم لذت بخش است که تمام غمها و غصه هایم را فراموش می کنم.در مقابل روح ملکوتی تو حتی غمها و غصه های بزرگ هم می تواند مثل یک امتحان کوچک و ساده زندگی باشد.اصلا ارزش تو بیش از این است که لحظه هایت را با ناراحتی های عادی روزمره ام غم انگیز کنم.

آغوش گرم و مهربان تو می تواند پناهگاه من باشد.روح یگانه و خلاق و بی انتها ی تو در قالب جسمی دوست داشتنی در این دنیا نمایان شده است.

و تو ای ستاره ی زمینی تمام وجودم را از عشق خود لبریز کردی و از همان دیدار اول هر زمان که تو را می بینم بر لبانم "فتبارک الله احسن الخالقین"جاری می شود.پایدار باش که بی تو نابودم......

+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم دی 1384ساعت 19:51  توسط گلناز  |